تبلیغات اینترنتیclose
از خط کشیِ خیابان بگذر! ( یغما گلرویی )
پیچک (یغما گلرویی)
شعر و ادب پارسی
از خط کشیِ خیابان بگذر! ( یغما گلرویی ) ( مگر تو با ما بودی بخش 3, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:13 تعداد بازديد : 931 |

از خط کشیِ خیابان بگذر!

 


دقت کن!
این آخرین قرارِ میانِ نگاه من و نیاز توست!
هر سالِ خدا،
ده روز مانده به شروع تابستان
(همان بیست و یکمین روزِ آخرین ماه بهرا را می گویم!)
سی دقیقه که از ساعتِ نه شب گذشت،
به پارکِ پرت کنار بزرگراه می آیم!
باران که سهل است
آجر هم اگر از ابرها ببارد
آنجا خواهم بود!
نشانی که ناآشنا نیست؟
همان پارکِ همیشه پرسه را می گویم!
همان تندیسِ تمیز جارو به دست!
یادت هست؟

شبیه افسانه ها شده ای!
دیگر همه تو را می شناسند!
تو هم مرا از پیراهن روشن آن سالها بشناس!
چه خطوطِ تاری
که در گذر گریه ها بر چهره ام نشست!
چه رشته های سیاهی
که در انتظارِ آمدنت سفید شد!
چه زخمهایی که ... بگذریم!
بگذریم! بی بی باران!
مرا از آستین خیسِ همان پیراهن آشنا بشناس!

 

 

از خط کشیِ خیابان بگذر!


دقت کن!
این آخرین قرارِ میانِ نگاه من و نیاز توست!
هر سالِ خدا،
ده روز مانده به شروع تابستان
(همان بیست و یکمین روزِ آخرین ماه بهرا را می گویم!)
سی دقیقه که از ساعتِ نه شب گذشت،
به پارکِ پرت کنار بزرگراه می آیم!
باران که سهل است
آجر هم اگر از ابرها ببارد
آنجا خواهم بود!
نشانی که ناآشنا نیست؟
همان پارکِ همیشه پرسه را می گویم!
همان تندیسِ تمیز جارو به دست!
یادت هست؟

شبیه افسانه ها شده ای!
دیگر همه تو را می شناسند!
تو هم مرا از پیراهن روشن آن سالها بشناس!
چه خطوطِ تاری
که در گذر گریه ها بر چهره ام نشست!
چه رشته های سیاهی
که در انتظارِ آمدنت سفید شد!
چه زخمهایی که ... بگذریم!
بگذریم! بی بی باران!
مرا از آستین خیسِ همان پیراهن آشنا بشناس!


 
   
  
  یغما گلرویی

 

 

خداحافظ!●
 
  
 
 

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت