تبلیغات اینترنتیclose
آه! کفشهای کهنه من! ( یغما گلرویی )
پیچک (یغما گلرویی)
شعر و ادب پارسی
آه! کفشهای کهنه من! ( یغما گلرویی ) ( مگر تو با ما بودی بخش 3, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:05 تعداد بازديد : 1244 |

آه! کفشهای کهنه من!

 

 

چه فایده دارد که به یاد بیاورم،
اهلِ کجای جهانم؟
که بگویک ترا در کوچه های کدام شهر گم کردم!
از آبِ کدام رود نوشیدم!
در سایه کدام ابر خوابیدم!
و کبوتر کدام آسمان،
فضله بر شانه ام انداخت!
سرزمین من کفشهای من است!
کفشهایی که هرگز،
ا حصار مهرابن گربه این خفته خارج نشدند!
گربه ای که دوستش دارم!
وقتی با نوازشم به خواب می رود!
وقتی با صدایم بیدار می شود!
وقتی خمیازه می کشد،
گشنه می شود،
خود را به خواب می زند!
لهجه ام شبیه شوریِ آب دریاچه چیچست
و تلخی آب بندری دور،
در جنوبِ بابونه است!
با تکرار نام تو دهانم را شیرین می کنم!
با دنبال کردن خیالِ تو،
راه خانه ام را پیدا می کنم!
تنها با به یاد آوردنِ نشانیِ توست،
که به یاد می آورم،
اهل کجای جهانم!● 

 

 

یغما گلرویی



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت